تبليغاتX
حرکت آزادیبخش ایران شمالی

حرکت آزادیبخش ایران شمالی

آزادی ایران شمالی والحاق ان به میهن

پيشه‌وري و شيفتگي وي به روسيه

 

ميرپرويز جوادزاده خلخالي كه بعدها نام خود را به «‌ميرجعفر پيشه‌وري» تغيير داد و با همين نام به سال 1324 در رأس فرقة دمكرات در آذربايجان ايران قرار گرفت، يكي از كمونيست‌هاي معروف ايراني است كه در راه اشاعة نهضت كمونيستي در ايران سالها رنج و زندان ديد. وي از شيفتگان روسيه و انقلاب بلشويكي روسيه (1917) بود. اين سخن بيان واقعيتي است كه بارها و بارها به قلم او نوشته شده است. او كه شيفتة روسيه و انقلاب ضدديني و ضدآزادي آن بود، سرانجام و پس از سقوط فرقة دمكرات در آذربايجان و فرار وي به شوروي، به فرمان ميرجعفر باقراف و با همكاري غلام يحيي دانشيان (از جاسوسان معروف روسيه) كشته شد. علت كشته شدن اين كمونيست انقلابي كه در راه تأمين منافع روسها، منافع وطنش ايران و هزاران هموطن خود را قرباني كرد، همان علتي است كه به واسطة آن صدها تن از پيشتازان كمونيسم بعد از پناهنده شدن به روسيه يا به سيبري تبعيد شدند و در شرايط طاقت‌فرساي سيبري و حين كارگري در معادن جان باختند، يا با نقشه‌هايي مانند تصادف در خيابان درگذشتند.

شكي نيست كه فرقة دمكرات به عنوان آلتي براي تأمين منافع شوروي به دستور و حمايت مسكو تشكيل شد و هنگامي كه تاريخ مصرف اين فرقه تمام شد و شرايط سياسي و منافع مسكو اقتضا كرد، نيروهاي نظامي روسيه از خاك ايران عقب‌نشيني كردند و پيشه‌وري و دار و دستة فرقه دمكرات را تنها گذاشتند، پيشه‌وري و عوامل فرقه كه پل‌هاي پشت سر را خراب كرده بودند، مجبور بودند كه به آغوش « ‌بهشت زحمتكشان!» و «‌بهشت سوسياليسم!» يعني روسيه پناه ببرند. اما پيشه‌وري كه عمري در راه بسط انقلاب روسيه در ايران فعاليت كرده بود، از روسها دلسرد شده بود. پيشه‌وري كه در دورة حكومت يكساله‌اش شعار « اؤلمك وار، دؤندي يوخ»، ( مرگ هست و بازگشت نه) سرداده بود، و بارها و بارها در سخنراني‌هايش اين شعار را تكرار كرده بود، ديگر در باكو نمي‌توانست به روي عوامل سادة فرقه كه روي حرف‌هاي او حساب كرده بودند، نگاه كند. او پس از فرار به شوروي (آذرماه 1325)، حرفهاي اعتراض‌آميزي دربارة سياست‌هاي استالين بر زبان مي‌راند و « رفيق استالين» كه روزنامة آذربايجان (ارگان فرقه دمكرات) همواره از وي به عنوان «‌ سردار شكست‌ناپذير» و «‌داهي و نابغه» ياد مي‌كرد، كسي نبود كه «‌اعتراض» را تحمل كند. پس دستور صادر شد و پيشه‌وري به همان روش معمول يعني سانحة اتومبيل درگذشت. پيشه‌وري را ابتدا در منطقة پرتي دفن كردند، اما سياست مسكو ايجاب مي‌كرد كه حتي از جنازة اين كمونيست كهنه‌كار نيز بهره‌برداري كند. بدين جهت بعدها جنازه وي را به گورستان فخري باكو (گورستان مشاهير) انتقال دادند. پس از دفن حيدرعلي اف در قبرستان فخري، قبر پيشه‌وري درست زير پاي حيدرعلي‌اف ماند و مدتي بعد براي توسعة قبر حيدرعلي‌اف، سنگ قبر و مجسمة پيشه‌وري را نيز جابجا كردند و امروز تنها مجسمه‌اي است كه از پيشه‌وري در قبرستان فخري بازمانده و قبر وي نامشخص است. طي سالهاي اخير، برخي از كساني كه از تاريخ عبرت نگرفته‌اند و بلايي را كه مردم آذربايجان بر سر تجزيه‌طلبان فرقة‌ دمكرات آوردند، فراموش كرده‌اند، با اشارتها و حمايت‌هايي كه از بيگانگان دارند، مي‌كوشند تا ميرجعفر پيشه‌وري را به عنوان يك فرد مستقل، ضد روس و ضدارمني معرفي كنند!

بهتر است: ببينيم، خود پيشه‌وري چه مي‌گويد!

كتاب « آخرين سنگر آزادي» مجموعة مقالات ميرجعفر پيشه‌وري در « روزنامة حقيقت» ارگان اتحادية عمومي كارگران ايران طي سالهاي 1301 ـ 1300 است. اين كتاب به كوشش « رحيم رييس نيا» تاريخ پژوه تبريزي تدوين و چاپ دوم آن در سال 1378 توسط نشر شيرازه در تهران منتشر شده است.

با خواندن مطالب پيشه‌وري به وضوح آشكار مي‌شود كه وي فردي ضد نهضت مشروطه ايران، طرفدار حكومت كمونيستي و شيفتة روسيه بود و با داشناكيسم (افراط‌گري ارمني) با همان اندازه  مخالف بود كه با پان‌تركيسم و حزب مساوات دست‌نشاندة تركها در باكو. او از ورود نيروهاي ارتش سرخ (ارتش شوروي) به ايران و اشغال وطنش توسط بيگانگان خوشحال و خرسند بود و اين اوج شيفتگي او به ايده كمونيسم و روسيه را مي‌رساند.

آنچه مي‌خوانيد صفحاتي از كتاب « سنگر آزادي» است. ابتدا بخشي از نوشتة « رييس بنا» و سپس مقاله‌اي از پيشه‌وري مي‌خوانيد:

 

مندرج در كتاب: آخرين سنگر آزادي

نوشته : رحیم رییس نیا

جواد زاده احتمالاً در سال 1298 خ به حزب عدالت [حزب تشكيل شده از كارگران ايراني باكو و داراي تمايلات كمونيستي] پيوسته و در كنفرانس عمومي حزب كه در اواسط سال 1919 /1298 برگزار شده، به عضويت كميتة مركزي آن برگزيده شده(1) و از شمارة‌ 23 (21 اكتبر 1919/28 مهرماه 1298) روزنامة‌ حريت، ارگان حزب عدالت، كه از تاريخ 10 ژوئن 1919/ 20 خرداد 1298 به انتشار آغازيد، تا شمارة 73 ، واپسين شمارة‌ آن، كه در 24 مه 1920/3 خرداد 1299 منتشر گرديد، سردبيري آن را به عهده داشته است.

وي در همين دوره در حريت و روزنامه‌هاي ديگر كمونيستي چون آذربايجان فقراسي (تنگ‌دستان آذربايجان)، يولداش ( رفيق)، كومونيست، آذربايجان موقت حربي انقلاب كوميته‌سينين اخباري (اخبار كميتة انقلاب جنگي موقت آذربايجان) و مجلة‌ مشعل و ... ده‌ها مقاله به چاپ رسانده است. البته او مقاله‌نويسي در روزنامة‌ حريت را از پيش از عهده‌دار شدن سردبيري آن و از شماره‌هاي اولية آن شروع كرده بود. ضمناً گذشته از مقالات جدي، بعضي طنزهاي سياسي نيز به ويژه در حريت با امضاي عجول، كه در حقيقت نيز بعدها از آن استفاده كرد، به چاپ رسانده است.

مقالات مذكور، كه غالباً به مناسبت موضوعات روز قلمي گرديده‌اند، به طور كلي به دو دسته قابل تقسيم هستند: مقالات مربوط به ايران و مقالات مربوط به انقلاب [بلشويكي] و دولت نوظهور شوروي. موضوع اصلي و برگردان غالب مقالات انقلاب است. او كه در [نشريه] « آذربايجان جزو لاينفك ايران» نجات ايران را بسته به تشكيل دولت مقتدر و تشكيل چنان دولتي را درگرو اجراي اصول اساسي حكومت مشروطة عامه مي‌دانست، اينك مي‌نوشت كه « مشروطه و قانون اساسي فعلي به صورتي پوشيده چيزي جز برآورد‌كنندة آرزوهاي» مشتي ملاك وخوانين نيست. از همين روي است كه ما دهقانان و كارگران را به سرنگون كردن اين مشروطة پوسيده و تشكيل جمهوريت شورايي به جاي آن دعوت مي‌كنيم.»(2) او در مخالفت با آن‌هايي كه وقوع انقلاب را در ايران آن زمان ناممكن مي‌دانستند، طغيان امثال اميرعشاير و اسماعيل آقا (سميتكو) و بعضي شورش‌هاي خودجوش هر از گاهي در نقاط مختلف ايران را نشانه‌هايي از تشديد نارضايي عمومي و مقدمة‌ درگيري انقلاب دانسته، اظهار مي‌داشت كه «‌ ايران آبستن يك انقلاب است، آن هم انقلاب پرولتري!»(3) و «‌انديشة ‌انقلاب در ايران بيدار شده، زحمتكشان ايران حقوق خود را فهميده‌اند. آن‌ها ضمن شركت درانقلاب دنيا به فكر اجراي اصول اشتراكيت (كمونيسم) در ايران هستند. ما به پيروزي آن‌ها ايمان داريم... ديگر بشريت از حيات و گذران كهنه به تنگ آمده، در طلب دنياي نو است. ايرانيان نيز عضوي از همان انسانيت هستند...!»(4) او ( پیشه وری ) با شوري خاص از انقلاب روسيه و تأثيرات جهاني آن دم مي‌زد: «‌ ... انقلاب روسية‌ تأثير دوران‌ساز خود را گذاشته است. فقراي كاسبه به واسطة انقلاب اكتبر به قدرت رسيده، حاكميت شورايي را اعلام كردند. انقلاب روسيه نه تنها بر ملل روسيه اثر نهاده، در سراسر دنيا نيز تأثير گذاشته است. اين انقلاب در همه جا انديشة حاكميت فقرا را بيدار كرده، آرمان كمونيسم در هر جا راه يافته، انقلاب آرام و گام به گام نه، كه رعدآسا پيش تاخته، دژ كاپيتاليسم و امپرياليسم را در محاصره گرفته است. به ويراني آن دژ ايمان بياوريم».(5)

وي بر آن بود كه «‌انقلاب روسيه به خاطر فقراي كاسبه آغاز شده، به پيروزي فقراي كاسبه و انقلاب دنيا منجر خواهد شد.»(6) و « ‌روسيه اصول فدراسيون را پذيرفته، استقلال ملي را به رسميت مي‌شناسد. امروز در تركستان، استوني، اوكراين و ... دولت‌هاي ملي شورايي متحد با روسيه وجود دارد كه روسية انقلابي ابداً در امور داخلي آن‌ها مداخله نمي‌كند...»(7) بنابر اين « اگر از ديدگاه زحمتكشي و ملت‌پروري به مسئله نگاه كنيم، چاره‌اي جز ملحق شدن به نيرويي كه با توانگران غرب مبارزه مي‌كند، نداريم. به نظر ما همان طور كه كاپيتاليست‌هاي غرب خصم جانمان هستند، ملاكان ايران هم دشمنمان مي‌باشند. اتحاد با پرولتارياي روسيه پيش از آن كه منافع ملي‌مان را حفظ مي‌نمايد، منافع طبقاتي ما را نيز تأمين خواهد كرد. زيرا كه كاپيتاليسم اروپا ما را نه به خاطر خصوصيات ملي‌مان، بلكه از براي منافع تجارتي ـ طبقاتي خودش است كه مي‌خواهد تحت اسارت قرار دهد.»(8) و يكي دو روز بعد ابراز مي‌‌دارد كه « روزي كه حكومت مساواتي در آذربايجان [قفقاز] سرنگون شد، ما خطاب به ايراني‌ها نوشتيم كه انقلاب ايران آغاز گرديده است. بنابه اخبار دريافتي، انزلي و آستارا از طرف واحدهاي ارتش سرخ اشغال گرديده، انگليسي‌ها فرار كرده‌اند... با ورود آرتش سرخ به خاك ايران فقراي كاسبة انقلابي ايران بر ضد حكومت فعلي قيام كرد، خواهان تغيير بنيادي نظام حاكم خواهند شد. بديهي است كه آرتش سرخ هم به انقلابيون ايران كمك خواهد كرد. فقراي كاسبة ايران نيازمند چنين كمكي هستند... بايد دانست كه هدف روسيه از كمك به فقراي كاسبة ايران و ديگر كشورها تصرف آن كشورها نيست، بلكه احياي سوسياليسم در آن جاهاست... بعد از آن هم وظيفة انقلابي ما فقراي كاسبة ايران رها ساختن كشورمان از چنگ انگليسي‌ها و نوكران آن‌هاست و ... كمك به آرتش سرخ كه در حال پيشروي به سوي هندوستان براي نجات آن كشور است. و سپس آباد ساختن ايران ويران شده به دست جغدهاي كهنه‌كار است... تمام زحمتكشان ايران بايد به حزب كمونيست پيوسته، زير پرچم سرخ گرد آيند... فقراي كاسبة روسيه مخالفتي با شعار « ايران از آن ايرانيان است»، ندارند، بلكه آن‌ها بيش از ما مدافع شعار « زحمتكشان هر سرزميني حاكمان واقعي آن جا هستند»، مي‌باشند ... اي زحمتكشان ايران، بياييد برويم حاكم كشور خود شده، اراضي زراعتي خود را از مالكان گرفته، با زراعت گذران كنيم.»(9)

آن چه مذكور افتاد، مشتي بود از خروار نوشته‌هاي م . ج . جوادزاده كه حاكي از شيفتگي وي نسبت به آرماني است كه در آن دوره جاذبة روزافزوني در جوامع تحت ستم و به ويژه جامعة چند ده هزار نفري مهاجران ايراني ساكن قفقاز داشت. خود وي بعدها در توضيح و توجيه انگيزة خويش دربارة موضع‌گيري‌هايش در آن دوره مي‌نويسد كه چنين مي‌انديشيده است كه « نجات و سعادت ملت و ميهن من در پيشرفت رژيمي است كه انقلابيون روسيه مي‌خواهند و اگر غير از لواي پرافتخار لنين بيرق ديگري در روسيه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادي ملت ايران هميشه در معرض خطر خواهد بود».(10)در هر حال براي بررسي همه جانبة اين نوشته‌ها احتياج به مجال ديگري است.

اندكي پس از انتشار نوشته‌هاي مورد بحث كه سطوري از آن‌ها نقل گرديد، جوادزاده عازم گيلان مي‌شود. وي تا اين تاريخ در حدود 15 سال از عمر حدوداً 27 سالة خود را در باكو گذرانده بود و اگرچه از زمان قدم‌گذاري‌اش به ميدان فعاليت سياسي ـ تشكيلاتي بيش از 3 سال نمي‌گذشت، با اين همه در طي اين مدت كوتاه در محيط زندگي و نيز حيات وي رويدادهاي زير و روكنندة زيادي رخ داده بود.

به طوري كه ديديم با پيش آمدن حوادث 31 مارس تا 2 آوريل 1918 بساط كميتة باكوي حزب دموكرات درهم نورديده شد. در جريان اين حوادث بيش از سه هزار نفر غالباً مسلمان ـ آذربايجاني كه دست كم 600 نفر آن‌ها ايراني بوده،(11)به خاك و خون كشيده شد و زخم خون چكان ديگري در مناسبات آذربايجاني ـ ارمني گشوده شد. در حدود 10 روز پس از آن، گاردية سرخ قدرت را در باكو به دست گرفت و كمون باكو تشكيل گرديده، به گسترش حاكميت شوروي در شهر و اطراف آن پرداخت. ليكن چهار ماه بعد با نزديك شدن نيروهاي انگليسي تحت فرمان دنسترويل ـ كه از طريق بغداد و همدان و قزوين رو به شمال ايران پيش آمده و پس از برخوردهايي با جنگلي‌ها خود را به انزلي رسانده بودند ـ كمون باكو نيز از هم پاشيد و زمام حاكميت شهر در اواخر ژوئية 1918/ اوايل مرداد 1297 به دست ديكتاتوري سنتروكاسپي متشكل از افسران ناوگان خزر و نمايندگان اِس‌اِرها و داشناك‌ها و منشويك‌ها، كه در كمون باكو (كميتة اجرائيه شوراي باكو) نيز شركت داشتند، افتاد. از حوادث دورة يك ماه و نيمة حاكميت ديكتاتوري مذكور آمدن نيروهاي انگليسي تحت فرمان دنسترويل بود كه با درخواست حكومت مزبور به باكو آمدند، دستگيري كميسرهاي بلشويك و زنداني كردن آن‌ها و سرانجام حملة نيروهاي عثماني به شهر، كه از زمان حاكميت كمون درصدد تصرف باكو بودند. با ورود «اردوي اسلام قفقاز» يعني نيروهاي مشترك عثماني و واحدهاي وابسته به دولت مساوات تشكيل شده در 28 مه 1918 و مستقر در گنجه، در 15 سپتامبر 1918 به باكو، حوادث چندي به وقوع پيوست كه اهم آن‌ها عبارت بودند از: خروج نيروهاي انگليسي از باكو در آستانة ورود اردوي مذكور و بازگشت آن‌ها به انزلي؛ از هم پاشيدن ديكتاتوري سنتروكاسپي و فرار كميسرهاي باكو از زندان ـ كه به دستگيري آن‌ها در خزر و تيرباران شدنشان در شب 20 سپتامبر در تركمنستان منجر شد ـ و انتقال دولت مساوات از گنجه به باكو و نيز و دست‌ گشودن اردوي فاتح [تركهاي عثماني] به قتل و غارت و به ويژه كشتار ارامنه به انتقام كشتارهاي 31 مارس تا 2 آوريل. پيشه‌وري كه در آن زمان در باكو حضور داشته، سال‌ها بعد، پس از اشاره به سخت‌گيري ديكتاتوري سنتروكاسپي نسبت به تمام احزاب دست چپ و از آن جمله توقيف عدة زيادي از اعضاي حزب عدالت و ركود زندگاني سياسي، از ورود اردوي مذكور به شهر چنين ياد مي‌كند:

« به هر حال شهر بعد از چندين ماه محاصره سقوط كرد. حكومت به دست ترك‌ها افتاد. سربازان نوري پاشا به بهانة انتقام ترك‌هاي محلي كه از طرف داشناك‌ها به قتل رسيده بودند، شهر را غارت و ارامنه را قتل‌عام كردند. من وحشي‌گري داشناك‌ها را روز 18 مارس 1918 ديده، در آن روز عدة بي‌شماري از مردمان بي‌گناه، مخصوصاً ايرانيان بي‌طرفي [را] كه در كاروان‌سراها سوخته و زغال شده بودند، با چشم خود مشاهده كرده بودم ... از ديدن جناياتي كه اين مردمان بي‌شعور، بدون علت اساسي ... مرتكب شده بودند، روان انسان عاصي مي‌شد، ولي ترك‌ها هم از آن‌ها عقب نمانده بودند ... سه شبانه‌روز شهر را به دست سربازان داده، گفته بودند هر چه دلشان بخواهد بكنند...»

و سپس جريان نجات دو ارمني از چنگال سربازان ترك را به وساطت خود باز مي‌گويد.(12) وي مدتي پس از وقوع حوادث اواسط سپتامبر 1918 مقاله‌اي تحت عنوان « مقصر كيست؟» را كه در ش 67 (22 آوريل 1920) حريت به چاپ رسيده، به تجزيه و تحليل مسائل ارمني ـ مسلمان اختصاص داده، رهبران حزب داشناك و مساوات را مسبب اصلي درگيري‌هاي خونين پايان‌ناپذير ارامنه و آذربايجاني‌ها معرفي كرده است:

« ... اين نظر كه كشتار متقابل ارامنه و مسلمانان (آذربايجاني‌ها) تا زماني كه هر دو قوم [ ارمني و آذري] از بين نرفته‌اند، ادامه خواهد يافت، اشتباه است. زيرا كه به وجود آورندة مسئلة ارمني و مسلمانان نه عموم ارامنه هستند و نه همة مسلمانان كه اختلافاتشان تا باقي ماندن يك نفر از هر دو طرف حل نشود. هرگز چنين نيست. مسئله ارمني ـ مسلمان  موجد [پديدآورنده] دارد. اگر آن از ميان برداشته شود، مي‌توان اطمينان يافت كه مسئلة ارمني نيز از بين خواهد رفت. آن موجد هم عبارت است از احزاب داشناك و مساوات. افروزندة‌ آتش جنگ آن‌ها هستند. بنابراين طرفداران صلح و مسالمت را لازم است كه آن‌ها بميرند. در آن صورت هم ارمني‌ها و هم مسلمانان (آذري‌ها) روي آسايش خواهند ديد... فقراي كاسبة هر دو مملكت را است كه به خاطر استقرار حاكميت خود داشناك‌هاي مبلغ‌ هايستان بزرگ و مساواتي‌هاي ستايشگر توران بزرگ را از ميان بردارند. زيرا كه براي انسان‌هاي امروز نه هايستان [ارمنستان] بزرگ و توران بزرگ، بلكه دولت‌هاي آذربايجان و ارمنستان كوچك شوروي لازم است كه ساكنان قلمرو خود را به جنگ‌هاي ملي و ديني سوق ندهد...»

مقاله ای از میرجعفر پیشه وری

سياست اقتصادي جديد روسيه يا افلاس مسلك كومونيزم

 

گذشته از سرمايه‌داران، سوسياليست‌هاي دروغگو هم كه تا به حال نتوانسته‌اند يا نخواسته‌اند خودشان را از تأثير نفوذ سرمايه‌داران آزاد كنند و در پيش‌آمدهاي اجتماعي و اقتصادي قولاً طرفدار كارگر و فعلاً مدافع اصول سرمايه‌داري بوده، در جنگ‌هاي جهانگيري رأي [موافق] داده، سبب كشته شدن كرورها كارگر و دهاتي و خرابي هزاران دهات و شهرها گرديده‌اند، سياست اقتصادي جديد روسيه را « افلاس مسلكت كومونيزم» ناميده، مي‌خواهند اثبات كنند كه تأليفات مزخرف خودشان مطابق اساس ماركسيسم و سوسياليزم علمي است و ايراداتي كه تا به حال به كومونيست‌هاي روسيه كرده و اقداماتي كه نموده‌اند، از روي حقانيت است.

به عقيدة سوسياليست‌هاي كاسه‌ليس، تاكتيك و سياست كومونيست‌ها غلط بود كه نتوانسته‌اند به مقصود رسيده، جمعيت اشتراكي [كومونيستي] را در روسيه تشكيل دهند. اين است كه مجبور شده‌اند سياست خود را تغيير داده، از مسلك كومونيزم صرف‌نظر نمايند و لزوم سرمايه را اعتراف كنند.

اين فكر باطل، اذهان بعضي هم‌وطنان آزادي‌خواه و سوسياليست‌هاي جوان ايراني را كه از اوضاع اجتماعي عالم عموماً از روسية‌ آزاد خصوصاً اطلاع كامل ندارند، مشوب كرده است. بنابراين لازم ديديم كه استناد به اساس سوسياليسم علمي و معلومات اجتماعي صحيح روسية‌ شوروي ـ  هر چند كه ما هم اطلاع كافي نداريم ـ به قدر مقدور توضيحات داده، تا اندازه‌اي كشف حقيقت نموده باشيم.

در سنة 1921 [1300 خورشيدي] كنگرة عمومي شوراهاي روسيه، بعد از استماع توضيحات رفيق لنين براي ترقي اوضاع اقتصادي داخلي روسيه و بعضي ملاحظات خارجي، سياست جديدي اتخاذ نمود. اين تاكتيك در بعضي قسمت‌ها مخالف سياستي بود كه تا به حال روسية‌ شوروي تعقيب مي‌كرد.

لايحة تازه كه در اين خصوص قبول شده، مشعر به آزادي تجارت، رد املاك و خانه‌هاي كوچك و متوسط به صاحبانش و جلب سرماية خارجي، اجازة تأسيس كارخانجات شخصي و غيره بود. علاوه بر اين كارخانه‌هاي بزرگ، راه‌آهن، تجارت خارجه، معادن نفط [نفت] و غيره كه در انحصار دولت بوده، براي هر يك از آن‌ها مختاريت داده شد كه عايدات و مخارجش معلوم بوده باشد. در صورتي كه تا قبول اين لايحه تمام مؤسسات در اختيار ادارة مركزي شوراي متصرفات عالي بوده، ادارة خصوصي نداشتند. هر چند امروز هم مؤسسات مزبور در اختيار ادارة فوق‌الذكر است، ليكن شكل اداره‌اش مطابق اصول مؤسسة خصوصي مي‌باشد كه رفيق لنين اصول سرمايه‌داري دولتي‌اش مي‌نامد.

اينك سياست جديد سبب اقدامات جديدي شده كه هر يك از آن‌ها براي اشخاص بي‌خبر از وضع روسية شوروي موجب حيرت مي‌باشد. مثل آزادي تجارت و تعيين ماليات بر عايدات، تأسيس بانك عمومي دولتي و غيره كه در موقع انقلاب هيچ يك از اين ادارات حائز اهميت نبود و مردم هم تصور مي‌كردند كه جمعيت كومونيزم عبارت  از اين است كه تا به حال در روسيه بوده است. در صورتي كه روسيه مي‌خواست از دورة‌ سرمايه‌داري به دورة‌ كومونيزم برود. مدت حاكميت كارگر و دهاتي به منزلة پلي است ميان دو عالم سرمايه‌داري و كومونيزم. قبل از اين كه ما، كومونيست‌هاي روسيه را در اين سياست تنقيد يا تقدير كنيم، لابديم به وضعيت سياسي و اقتصادي روسيه عطف نظر نماييم.

مملكتي كه بيش‌تر از هفتاد درصد اهالي‌اش سرمايه‌دار كوچك و صاحب املاك و متصرفات خصوصي است، يك عده كارگران كه كم‌تر از بيست و پنج درصد نفوس روسيه را تشكيل نمي‌دهند، سلطة سياسي و اقتصادي را در دست داشته، جماعت عظيمي را به طرف مقصود سوق مي‌دهند، ناچارند ملاحظة حال همان اكثريت را در نظر داشته باشند. همه را به خوبي معلوم است كه مملكتي كه چهار سال دورة‌ جنگ عمومي و چهار سال هم انقلابات داخلي را طي كرده، حاليه موقعش چه اندازه خطرناك و ملتش تا چه درجه خسته و وامانده شده است. پس كومونيست‌ها امروز اين فلاكت و خستگي تودة عظيم ملت را فهميده، اگر براي آسايش آن‌ها اقدامات عملي نكرده و آن‌ها را به طرف خودشان جلب نمي‌كردند، معلوم است كه نمي‌توانستند انقلاب را اداره نموده، نتيجة‌ صحيح از او بگيرند.

اين هم معلوم است كه براي هر فرد آزادي‌خواه، اعم از اين كه كارگر اروپايي يا رنجبر مشرقي باشد، مدافعة آزادي و انقلاب روسيه به هر قيمت و فداكاري باشد، واجب و لازم است. براي اين كه اگر انقلاب روسيه خفه شود، سال‌هاي دراز مي‌خواهد كه دوباره براي مظلومان دنيا مركزي تأسيس شده و تشكيلات بين‌المللي امروز به علم آيد و وطني مثل روسيه براي رنجبران (پرولتاريا) و آزادي‌خواهان دنيا به وجود آيد.

كومونيست‌ها در داخلة روسيه به واسطة‌ سياست اقتصادي جديد، به سرمايه‌داران گذشت بزرگي كرده و شايد زياده از اين هم بكنند، ولي اين دلالت نمي‌كند بر اين كه آن‌ها از اجراي مرام خودشان صرف‌نظر كرده‌اند. زيرا كومونيست‌ها تشكيل جمعيت اشتراكي را نمي‌خواهند تنها در روسيه اجرا كنند و غيرممكن بودن آن را از همه بهتر مي‌‌دانند، بلكه آن‌ها مي‌خواهند مسلكشان در تمام نقاط كرة زمين اجرا شود و روسية شوروي در ميدان مبارزه با سرمايه‌داران بين‌المللي موقع داخلي خودش را مستحكم كرده و محاصرة چهارساله را محو نموده و با توسعة تشكيلات كارگران تمام دنيا، تهية انقلاب اجتماعي عمومي را مي‌بيند، آيا از عقيده و مسلك دور مي‌افتد؟ آيا قشوني كه براي حمله بر دشمن يا مدافعه در بعضي فرونت‌ها [جبهه‌ها] عقب‌نشيني مي‌كند، دلالت بر مغلوبيت اوست؟

فقط اشخاصي كه بي‌خبر از فنون جنگ مي‌باشند، هر عقب‌نشيني را حمل بر مغلوبيت مي‌كنند. در تاريخ انقلاب روسيه اين اولين مانور سياسي نيست كه انقلابيون روسيه با كمال استادي اجرا كرده‌اند. از نظاير اين [مانور] معاهدة مشهور برست ليتوفسك است كه در تاريخ 1918 ميلادي حكومت شوروي روسيه با حكومت بورژوازي غالب آلمان بست كه يكي از موجبات عمدة‌ دوام انقلاب در روسيه و غلبة‌ كومونيست‌ها به اين فرق سياسي مي‌باشد. در هر صورت سياست اقتصادي جديد روسية شوروي موفقيت بزرگي است در پيشرفت مسلك كومونيزم. اگر اين سياست و تاكتيك [اعمال] نمي‌شد، ممكن بود ارتجاع عودت كرده، اقتدار از دست انقلابيون خارج مي‌شد و ضربت بزرگي به عالم آزادي وارد مي‌آمد. ليكن سياست جديد از يك طرف به احتياجات اقتصادي روسيه كمك كرده، از طرف ديگر موجب امنيت كومونيست‌ها شده، جلوگيري از اقدامات خارجي و داخلي ضدانقلابيون مي‌نمايد. آن‌ها كه كومونيست‌ها را تنقيد مي‌كنند و تمام فعاليتشان عبارت از مقاله‌نويسي و نقادي است، نشان بدهند كه چه اقدامات براي سوسياليزم كرده و چه ضرري به سرمايه‌دار و جهانگيران دنيا وارد آورده‌اند. غير از اين‌ها در وقت جنگ و صلح با مقالات و بيان نامه‌هاي خودشان كارگران را گول زده، جنگي را كه براي اشغال مستعمرات و بازار تجارت سرمايه‌داران مي‌شود، جنگي ملي ناميده‌اند و براي اين كه خودشان رئيس نيستند دستجات ضدانقلابي را بر عليه كارگر و عملة روسيه شورانيده‌اند و عوض اين كه عمله و دهاتي را كمك كنند، به ژنرال‌ها و دسته‌هاي سرمايه‌داران ملحق شده، برضد انقلاب جنگيده‌اند. حالا هم عينك‌هاي خودشان را به دماغ گرفته، قلم سياه را برداشته، بدون اين كه استناد به اساس نمايند، حكم افلاس كومونيزم را مي‌‌دهند.

 

 

پي‌نوشت‌ها : ــــــــــــــــــــــ

  1. T . Šahin, Iran Kommunist …, S. 157.
  2. « ايرانلي لارا انتباه»، حريت، ش 33 (21 نوامبر 1919).
  3. حريت، ش 53 (6 مارس 1920) / ش 72 (21 مه 1920).
  4. حريت، ش 54 ( 8 مارس 1920).
  5. حريت، ش 55 (15 مارس 1920).
  6. حريت، ش 39 (22 دسامبر 1920).
  7. حريت، ش 24 (12 ژانوية 1920).
  8. حريت، ش 72 (21 مه 1920).
  9. آذربايجان موقت حربي انقلاب كوميته‌سينين اخباري، ش 3 (23 مه 1920).
  10. آژير، ش 91 ( 15 آذر 1322).
  11. Tadeusz Swietochowski , Russia and  Azerbaijan, Columbia University Press, N.Y. 1995, PP. 66 and 250
  12. پيشه‌وري، تاريخچة عدالت، صص 9 ـ 48.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت   توسط عباس میرزا و یاران  | 

نامه دردمندانه  علي اكرام همت زاده     ( همت اف) خطاب به ملت و حاکمیت  ايران

علی اکرام همت زاده نامی ماندگار در تاریخ ایران و جنبش ملی تالشهای ایران شمالی است. ژنرال همت زاده بعد از فروپاشی شوروی و به دنبال تشکیل حاکمیت شوونیستی به رهبری جبهه خلق در باکو و بعد از اغاز طرحهای این حکومت شوونیستی برای محو و حل قوم کهن و تاریخی تالش و نابودی فرهنگ ، هویت و موجویت آنها کمر همت بست و « جمهوری دمکراتیک تالش مغان » را با کمک مردم تالش و بدون وابستگس به کشورهای خارجی به مرکزیت « لنکران » در ایران شمالی تشکیل داد. این حکومت دمکراتیک در نهایت با یورش نیروهای نظامی شکست خورده دولت باکو در جنگ قره باغ به لنکران سقوط کرد. ژنرال همت زاده مردانه مقاومت کرد و به اسارت نیروهای حومت باکو در آمد و بعد از 12 سال اسارت در سیاهچالهای رژیم شوونیستی باکو آزاد و از ایران شمالی تبعید شد و هم اکنون در هلند زندگی میکند.

به دنبال دور جدید تلاشهای رژیم باکو علیه مردم تالش مغان و زندانی کردن دانشمندان و روشنفکران پیش کسوت تالش ، ژنرال همت زاده رهبر جنبش ملی تالشهای ایران شمالی و رهبر و بنیانگذار « جمهوری مستقل تالش – مغان » نامه ای خطاب به ملت و دولت ایران صادر کرده است . این نامه در وب سایت « ایران تالشستان » منتشر شده است :

             
ملتت امروز از تو کمک مي خواهد ، ايران

                                بسم الرحمن الرحمن الرحيم

سرنوشت اينگونه رقم زده است که بخشي جدايي ناپذير از دولت قدرتمند ايران ، و خلق تالش به عنوان يکي از خلقهاي ساکن در سرزمين ايران ، تقريبا به مدتي نزديک به 200 سال ، در نتيجه خيانت سلسله قاجار که در قرن 19 سلطنت ايران را به دست آورده بود، با سيم خاردار به دو نيم تقسيم شد. در تمامي اين مدت ، تالش ها با تبعيض قومي – ملي بي سابقه اي مواجه شدند ، بويژه پس از اعلام استقلال (ایران شمالی )جمهوری آذربايجان طي 17 سال اخير تقريبا با خطر محو شدن از صحنه تاريخ مواجه شده اند. حاکميت کنوني باکو که ترک گرايي را به سطح ايدئولوژي دولتي ارتقاء داده است ، عليه تاريخ ، فرهنگ ، دين ، معنويات و فولکلور ملت تالش ، و عليه امروز و فرداي اين ملت ، وارد جنگي بي رحمانه شده است، محو اين ملت را به عنوان هدف خود انتخاب کرده است. در کتب درسي اين کشور ، نام " تالش" بطور کل حذف شده است. نمونه هاي فرهنگ و هنر خلق تالش که اين ملت آن را به همراه ساير خلقهاي ايران طي هزاران سال پديد آورده است ، با بي حيايي بي نظيري متعلق به سايرين اعلام شده است. ما از تاريخ خود ، از فرهنگ خود ، از عادات و سنن خود محروم شده ايم! اين خلق حتي در مقابل سرکوبهاي رژيم کمونيستي ، دين برحق خداوند و فرهنگ اسلامي خود را حفظ کرده بود. اما امروز حکومت با اهداف از پيش تعيين شده ، مذاهب و طريقتهاي مختلفي را در اراضي محل سکونت اين خلق رواج مي دهد و با اين کار نيز مي خواهد فرهنگ و دينمان را از دستمان بگيرد.اين حکومت نه تنها دشمن ملت تالش ، بلکه بطور کل دشمن ايران است. تصادفي نيست که بسياري از بلايايي که برسر ملت تالش آورده مي شود، مربوط به اين است که اين ملت بخشي از ملت و تمدن ايران است. بگونه اي که حکومت کنوني باکو که از روزهاي نخست اعلام استقلال ، تجزيه ايران و الحاق بخشي از آن به خود را هدف قرار داده است، بسياري از ظلم و فشارهاي اين حکومت عليه ما نيز با وفاداري و محبت قوي موجود در قلب تالشها به ايران مربوط است. بگونه اي که مقامات حکومت ، تمامي کساني را که در راه دفاع از حقوق ملت تالش تلاش مي کنند، به جاسوسي براي ايران متهم مي کنند و آنها را سرکوب مي کنند. اين حکومت بي دين و ايمان و فاقد معنويت ، نه تنها هيچ قانوني ، حتي خالق را نمي خواهد به رسميت بشناسد و ما تالشها را همچنين بخاطر وفاداري به دين اسلام متهم مي کند.با گذشت سالها ، اين حکومت افسارگسيخته تر مي شود و هيچ اصل و قاعده حقوق بين الملل و حقوق اعطاشده از طرف خداوند را نيز نمي خواهد به رسميت بشناسد. به عنوان شاهد مثال اين مطالب ، حکم صادرشده در 24 ژوئن عليه روشنفکر برجسته تالش ، عالم زبان شناس ، معاون مرکز فرهنگي تالش در اين جمهوري و سردبير نشريه قديم الانتشار " توليشي صدو" در اين جمهوري ( ایران شمالی ) است. بدون هيچ سند ومدرکي ، فقط براساس دروغها و بهتانهاي يک بيمار رواني ، نوروزعلي محمداف ظاهرا به "جاسوسي به نفع ايران" متهم و به مدت 10 سال از آزادي محروم شد. بي حيايي به آن حد رسيدهاست که اين حکم نه تنها بدور از چشم نمايندگان جامعه ، حتي بدون حضور وکيل نوروزعلي محمداف و در شرايطي کاملا مخفيانه قرائت شد!

ما تالشها از کل دنيا و در وهله نخست از وطن تاريخي خود ايران و رهبري آن ، ياري به ملت خود (تالشها) و جلوگيري از محو شدن آن را خواهانيم. ما فکر مي کنيم که اگر مسئولان ايران بي اعتنايي نمي کردند و با اين حکومت بي دين و ايمان (حکومت حاکم بر ایران شمالی ) دوستي و همکاري نمي کردند، حکومت باکو نمي توانست اين کار را انجام دهد. همکاري دولت مبارک ايران با حکومتي که شهروندان خود را با روحيه نفرت از ايران تربيت مي کند و تقريبا هر روز با "دستگيري جاسوسان ايران! ؟" مشغول است، را چگونه ارزيابي کنيم؟ از کدام دوستي و همکاري دولت مبارک ايران با اين رژيم کافر که در ظاهرا خود را مسلمان مي نامد، اما در حقيقت دشمن اسلام است، مي توان سخن گفت؟ما تالشها افتخار مي کنيم که ريشه مان ايراني است و خودمان را از ايران و وطن تاريخي مان نمي توانيم جدا تصور کنيم. به رغم همه تعقيبهاوسرکوبها ،محبت به ايران در دلهاي ما ابدي است. اما جاي تاسف دارد که چنين محبتي را از طرف حکومت ايران در قبال خودمان مشاهده و احساس نمي کنيم. با درنظر گرفتن تمامي اينها ، ما امروز مملکت ايران و حکومت آن را به دفاع از ملت تالش و ريش سفيد اين ملت ، نوروزعلي محمداف فرا مي خواهيم

  ملتت امروز تورا به کمک فرا مي خواند، ايران!



                              
رهبرجنبش ملي تالش

                            
علي اکرم همت زاده – هلند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت   توسط عباس میرزا و یاران  | 

 

نسل کشی فرهنگی و هویتی تالشها

 

توسط رژیم باکو

 

 

10 سال زندان براي دانشمند و روزنامه‌نگار تالش

 

حدود يك سال پيش، براي نخستين بار در ايران شمالي نشريه‌اي به نام «‌تالش صدو» (صداي تالش) به زبان تالشي منتشر شد...

تالشي زبانها كه حدود يك ميليون نفر از جمعيت ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) را تشكيل مي‌دهند و در مناطق هم مرز با، ايران از جمله (آستارا، لنكران، جليل‌آباد، ماساللي، سليان و ...) ساكن هستند، طي 15 سال گذشته و بعد از سقوط « حكومت دمكراتيك تالش ـ مغان» به رهبري ژنرال « علي‌اكرام همت‌اف» در سال 1372 كه با حمله نيروهاي حكومت باكو اتفاق افتاد،  از داشتن هرگونه نشريه، برنامة‌ راديويي ـ‌ تلويزيوني، انتشار كتاب به زبان تالشي و ديگر حقوق عادي فرهنگي محروم هستند. انتشار نشريه « صداي تالش» در سال گذشته، اين گمان را تقويت مي‌كرد كه دولت باكو گويي سياست‌هاي شوونيستي و پان‌آذريستي خود را اندكي تعديل كرده است. « صداي تالش» نشريه‌اي غيرسياسي و ادبي و مندرجات آن دربارة شعر و ادبيات و زبان تالش بود و اين نيز حاكي از آن بود كه فعالان فرهنگي تالش  به دنبال اهداف سياسي و درگيري با حكومت نيستند. نخستين شمارة‌ « صداي تالش» به سردبيري «‌نوروز علي محمداف» دانشمند معروف تالش و مدير سابق گروه دانشكده زبان‌شناسي آكادمي علوم باكو منتشر شد. هنوز چند روزي از انتشار اين نشرية فرهنگي ـ ادبي نگذشته بود كه در نيمه شبي، دژخيمان امنيتي به دفتر « صداي تالش» و خانه‌هاي كاركنان اين نشريه از جمله سردبير دانشمند آن هجوم بردند. برخي از اعضاي هيأت تحريريه نشريه نيز در خيابانهاي باكو توسط افراد ناشناس ( مأموران امنيتي) مضروب و مجروح شدند.

بدين گونه نشريه « صداي تالش » تعطيل شد و مطبوعات وابسته به رژيم باكو به نقل از مقامات اعلام كردند كه نشريه « صداي تالش» به علت وابستگي به خارج و دريافت 300 دلار كمك مالي از يك استاد دانشگاه تالشي زبان در رشت تعطيل شده است.

سردبير دانشمند صداي تالش و برخي از اعضاي تحريريه از جمله المان‌قلي‌اف زنداني شدند. فشارهاي امنيتي بر خانواده‌هاي زندانياني كه جرم آنها انتشار يك شماره نشريه حاوي شعر و مطالب ادبي به زبان تالشي بود، افزايش يافت. چنانكه «‌كامران محمداف» فرزند نوروز علي به طرز مشكوكي در چهل سالگي درگذشت. منابع رسمي باكو اعلام كردند كه كامران به علت بيماري قلبي درگذشته است. اما منابع غيررسمي گفتند، وي بر اثر فشارهاي روزافزون و دستگاه امنيتي و احتمالاً طي نقشه‌اي از پيش تعيين شده كشته شده است.

در تاريخ 4/4/1387، محاكمه نمايشي نوروز علي‌محمداف و ائلمان قلي‌اف (كارمند و پژوهشگر تالش زبان آكادمي علوم) در بيدادگاه جرايم سنگين باكو برگزار شد. اگر چه غيرعلني بودن بيدادگاه، اعلام نشده بود، اما از ورود خبرنگاران به جلسه جلوگيري شد. بنابه اخبار رسيده، در جلسة بيدادگاه ، دانشمند تالش و ائلمان‌قلي‌اف اعلام كردند  كه جرم آنها انتشار يك شماره نشريه به زبان تالشي است و اين از نظر رژيم باكو جرم محسوب مي‌شود.

اگرچه قبلا مقامات باكو اعلام كرده بودند كه دانشمند تالش براي انتشار نشريه سيصد دلار از يك همزبان ايراني خود دريافت كرده است، اما در بی دادگاه اين گونه اتهامات و از جمله وابستگي به خارج اصلاً مطرح نشد، زيرا هيچگونه سند و مدركي دربارة اين اتهام ساختگي وجود نداشت. بيدادگاه رژيم باكو در نهايت براساس مفاد ماده 276 (خيانت به دولت!) و ماده 283 ( ايجاد دشمني ملي، نژادي و ديني) قانون كيفري رژيم باكو، نوروز علي‌محمداف را به 10 سال و ائلمان‌قلي‌اف را به 6 سال زندان محكوم كرد! البته در بيدادگاه هرگز اعلام نشد كه اين دو روزنامه‌نگار برجستة تالش چه خيانتي در حق دولت انجام داده‌اند و يا چگونه به ايجاد دشمني ديني بين مردم پرداخته‌اند. در حالي كه هيچ يك از آنها فعاليت ديني نداشته‌اند.

از نظر رژيم باكو، انتشار نشريه به زبان تالشي موجب ايجاد دشمني ملي و نژادي و ديني بين مردم مي‌شود! طبق سياستهاي شوونيستي رژيم باكو، اقوام ساكن در ايران شمالي مانند تالش‌ها و لزگ‌ها از ابتدايي‌ترين حقوق فرهنگي مانند داشتن برنامه راديويي و تلويزيوني، حق انتشار نشريه و كتاب، حق داشتن مؤسسات فرهنگي و ... محروم هستند. طبق سياست شوونيستي رژيم باكو، زبان تالشي بايستي به طور كامل از بين برود و قومي تاريخي به نام قوم تالش بايستي محو و نابود شود، چرا كه زبان اين قوم كهن، شاخه‌اي از زبانهاي ايراني و نزديك به زبان فارسي است و عملاً نشانه‌اي انكارناپذير از ايراني بودند سرزميني است كه اين قوم در آن زندگي مي‌كنند.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

صابر رستمخانی (رستمخانلی)، داک

و مساله جاسوسی برای ایران

ائلشن نصیراف

ترجمه : م، ناصری - باکو

 

 

حدود يك سال است كه صابر رستم خانلي، چپ و راست همه را متهم به جاسوسي مي‌كند، آن هم جاسوسي براي ايران ... امروز هر كسي كه از كنار صابرخان رد مي‌شود، از آن مي‌ترسد كه صابرخان او را به جاسوسي براي ايران متهم كند. كم نيستند كساني كه صابرخان آنها را به عنوان جاسوس ايران معرفي كرده است: جواد درختي، غلامرضا صبري تبريزي، الهامه (خواننده)، عيسي قنبر (رهبر حزب مساوات ) و ...

من در اينجا مي‌خواهم كمي ازگذشته و حال صابر رستم خانلي بنويسم. آن هم از وقتي كه او را شناخته‌ام : بعد از آنكه شوروي فرو پاشيد، وضعيت اقتصادي مردم فلاكت‌بار شد، هنوز اغلب اهالي باكو با انواع پولهاي خارجي آشنا نبودند. در اين زمان صابرخان در كار خريد و فروش دلار بود و همه را به عنوان «‌دلال دلار» مي‌شناختند ... مدتي گذشت و از آن پس صابرخان كار دلار را ظاهراً كنار گذاشت و با سفارت ايران در باكو به همكاري پرداخت. همة‌ دوستان وي مي‌دانند كه او چند سال متمادي به سفارت ايران رفت وآمد داشت و معروف بود كه ازسفارت ايران مواجب ماهانه دارد. در اين سالها، هرگز صابر عليه ايران سخن نمي‌گفت. سفارت ايران او را به بهانه‌هاي مختلف به تهران مي‌فرستاد، گاهي به بهانة نمايشگاه كتاب، گاهي به بهانة برگزاري مراسم بزرگداشت در تهران براي مرحوم استاد شهريار و ... همه مي‌دانند كه هزينة سفر وي نيز همراه با ويزاي رايگان از سوي سفارت ايران هديه داده مي‌شد. صابرخان خودش مي‌گفت كه به عنوان مترجم با سفارت ايران همكاري دارد و بقيه‌اش را خدا مي‌داند... برخي دوستانش مي‌گويند كه صابر حزب «‌همبستگي ملي» (وطنداش همراي ‌ليك پارتیاسي) را نيز با كمك سفارت ايران درست كرد و از آن پس از نقش مترجم بيرون آمد و به عنوان ليدر حزب به ايفاي نقش پرداخت. روزنامه‌نگاران و فعالان احزاب مختلف در باكو به خوبي مي‌دانند كه صابرخان حزب همبستگي ملي را به عنوان حزب مخالفت حاكميت معرفي مي‌كرد، اما ناگهان صابرخان از سوي راميز مهدي‌اف (رييس نهاد رياست جمهوري باكو) به عنوان نماينده مجلس ملي منصوب شد!...

اكنون صابرخان به عنوان نمايندة‌ پارلمان، به تجارت نيز مشغول است و اجناس وي از دبي، از طريق ايران وارد باكو مي‌شود. گفته مي‌شود، او شريكان تجاري نيرومندي در ايران دارد كه عليرغم تبليغات و موضع‌گيريهاي او عليه ايران، كسي مانع از عبور اجناس او از ايران به باكو نمي‌شود ... دوستان نزديك صابرخان از همكاري صابر با دواير كشفياتي ايران سخن مي‌گويند. من صابر رستم خانلي را البته به همكاري با «اطلاعات» ايران متهم نمي‌كنم، اما براي من سوال است كه چگونه صابر در باكو عليه ايران آشكارا تبليغات مي‌كند و در عين حال كاميونهاي حامل اجناس متعلق به وي، از راه ايران وارد باكو مي‌شود؟

خدمت بزرگ به ايران

علي‌رغم اينكه صابر رستم خانلي آشكارا عليه ايران سخنراني مي‌كند و خود را به عنوان يك پان‌تركيست دو آتشه معرفي مي‌كند، وي خدمت بزرگي به ايران كرده است. اين خدمت بزرگ « از كار انداختن كُنگره آذربايجاني‌هاي جهان » (داك) است. «‌داك» براي نخستين بار در آمريكا تشكيل شد و در حقيقت سازمان سيا آن را براي كمك به ايجاد جنگ قومي درايران و ايجاد بي‌ثباتي با ترغيب آذري‌هاي ايران به شورش و اغتشاش تشكيل داد. «‌داك» توسط چند نفر آذري ايراني كه سابقة فعاليت در گروههاي مجاهدين خلق، حزب توده و ... داشتند، تشكيل شد. اصولاً در چنين سازماني، عضويت فردي مانند رستم خانلي كه عضو پارلمان باكو مي‌باشد، تعجب‌برانگيز است. و تعجب برانگيزتر اينكه تاكنون وزارت خارجه ايران دربارة‌ عضويت رستم خانلي در داك اعتراضي نكرده است؟!

با حمايت‌هاي مالي آمريكا و اسراييل تشكيلات «داك»‌گسترش يافت و توانست همايش‌هايي را در اروپا و تركيه برپا كند. صابر رستم خانلي در برخي جلسات داك شرك كرد و به تدريج به اين تشكيلات نزديك شد. وي سال گذشته مدعي شد كه غلامرضا صبري تبريزي بايد رهبري داك را در دست بگيرد، زيرا «‌جواد درختي» رهبر قبلي داك، جاسوس ايران است و كلية اطلاعات اعضا و فعاليت داك را در اختيار « اطلاعات» ‌ايران قرار داده است. جواد درختي بركنار شد و پس از بركناري‌اش اعلام شد كه وي كمكهاي دريافتي از آمريكا و اسراييل را براي مصارف شخصي خود هزينه كرده است. اما هنوز مدتي كوتاه از رياست غلامرضا صبري تبريزي بر «‌كنگره آذربايجاني‌هاي جهان!» نگذشته بود كه صابرخان باز هم اعلام كرد كه صبري تبريزي نيز جاسوس ايران است. پس از چندي اعلام كرد كه خودش به رهبري داك برگزيده شده است. رستم خانلي به اين وسيله داك را در اختيار گرفت ... درختي و صبري تبريزي پس از مدتي سكوت گفتند كه صابر رستم خانلي عامل ايران است و همانگونه كه فردي ساواكي به نام «‌شهرياري» در زمان شاه به عنوان رييس حزب توده در ايران فعاليت مي‌كرد، رستم خانلي نيز با حمايت دواير اطلاعاتي ايران به رياست داك رسيده و دستورات ايران را اجرا مي‌كند.

وضعيت شخصيتي صابر خان

دوستان صابرخان همه مي‌دانند كه زن اول وي، طلاق گرفته است. در اين مورد صابر سعي مي‌كند با گوشه و كنايه چنين القا كند كه زن اولش، ناسالم بوده است. اما واقعيت اين است كه صابر از لحاظ اخلاقي فردي پايبند به خانواده نيست. داستان جدايي زن اولش از او چنين است كه روزي زن وارد خانه مي‌‌شود و با صحنه‌اي زشت مواجه مي‌شود: صابرخان در كنار زني بيگانه در خانه بود ...

صابر در مشروبخواري و قماربازي نيز حالات بخصوص دارد. از جمله حالات وي درمشروبخواري، اين است كه كنترل ادرار خود را از دست مي‌دهد. گفته مي‌شود يك بار وي جهت شركت در مراسمي به سفارت اسراييل رفته بود. يهوديها كه او را به عنوان جاسوس ايران مي‌شناختند، او را وادار به مشروبخواري كرده بودند و در چنين وضعيتي او كنترل خود را از دست داده و خيس شده بود...

حزب همبستگي ملي

حزب همبستگي ملي كه صابرخان رياست آن را برعهده دارد، يك حزب نمايشي است كه فعاليت خاصي ندارد. اما همين حزب يكي از ساختمانهاي قديمي و گرانقيمت باكو را در اختيار خود دارد. صابرخان تاكنون توضيح نداده است كه هزينه‌هاي حزب، هزينه‌هاي سفرهاي خارجي او و ... از كجا تأمين مي‌شود.

ارتباط با سفارتخانه‌هاي آمريكا و اسراييل

از زماني كه صابرخان ارتباط خود را با سفارتخانه‌هاي آمريكا و اسراييل برقرار كرده، ديگر در سفارت ايران پيدايش نمي‌شود. آيا او همكاري خود را با سفارت ايران قطع كرده است؟ آيا او از سفارتخانه‌هاي آمريكا و اسراييل هم مانند زماني كه از سفارت ايران مواجب مي‌گرفت، مواجب مي‌گيرد؟

من نمي‌توانم به اين گونه سؤالها پاسخ بدهم. اينها را بايستي مأموران داوير اطلاعاتي و وزارت امنيت پاسخ بگويد. كسي در اين باره اطلاعاتي در اختيار ما نمي‌گذارد و نمي‌دانيم صابرخان كه همه را متهم به جاسوسي براي ايران مي‌كند، اطلاعات خود را از كجا دريافت مي‌كند؟ شايد هم جواد درختي، غلامرضا صبري تبريزي و صابر رستم خانلي سه يار دبستاني و سه تفنگدار زبل دستگاه اطلاعاتي ايران هستند كه هر يك نقش جداگانه‌اي بازي مي‌كنند و هر يك مدتي به نام «‌داك» از آمريكا و اسراييل پول مي‌گيرند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت   توسط عباس میرزا و یاران  | 

 

تداوم كشتار مرزنشينان اردبيل توسط رژيم باكو

رسول اردبیلی

 

 

به دنبال كشته شدن دو جوان بيست سالة اردبيلي توسط مأموران مرزباني رژيم باكو، بار ديگر سه تن ديگر از اهالي اردبيل در مرز آماج گلوله‌هاي پليس مرزهاي باكو قرار گرفته وكشته و زخمي شدند. طبق آخرين اخبار، يك نفر در دم كشته شده و دو نفر ديگر به شدت زخمي شده و به بيمارستان منتقل شده‌اند كه حال آنها نيز بسيار وخيم است.

طي دو ماه گذشته، دستگيري و كشتار اهالي مرزنشين اردبيل توسط مأموران رژيم باكو به شدّت افزايش يافته است. اين واقعيتي است كه مورد توجه كارشناسان و تحليل‌گران سياسي قرار گرفته است. اما علت اين دستگيريها و كشتارها چيست؟

مي‌دانيم كه ارتباطات مرزنشينان هر كشور با كشور همسايه وضعيت خاصي دارد. اين ارتباطات در مرزهاي ايران شمالي ( جمهوري آذربايجان) با استان اردبيل ايران نيز وضعيت خود را دارد. اهالي مرزنشين دو سوي مرز طي يكصد سال بعد از انعقاد عهدنامه‌هاي گلستان و تركمانچاي ـ ‌كه به اشغال اراضي قفقازي ايران توسط روسيه منجر شد ـ همچنان روابط گسترده‌اي با هم داشتند. در دورة حاكميت كمونيسم بر روسية شوروي، اين روابط مرزي به مدّت هفتاد سال توسط حكومت مسكو قطع شد و در آستانه فروپاشي شوروي بار ديگر ارتباطات گسترده‌اي ميان اهالي مرزنشين آغاز شد. بايستي اين نكته را به دقت مورد توجه قرار داد كه اهالي مرزي ايران شمالي با مرزنشينان استانهاي مرزي ايران بخصوص اردبيل علاوه بر اشتراكات مذهبي، فرهنگي، تاريخي، روابط خويشاوندي و طايفه‌اي و قبيله‌اي نيز دارند. بسياري از بستگان خانواده‌ها در دو سوي مرز سكونت دارند و اين خويشاونديها و هم‌قبيله‌اي، روابطي را منجر مي‌شود كه ناچار در قالب قوانين مرزي نمي‌گنجد و به ترددهاي غيرمجاز ـ اما پذيرفته شده از نظر عرف مرزي ـ منجر مي‌شود كه براي مأموران مرزي نيز قابل درك است و به همين جهت در قبال رفت و آمدهاي مكرر مرزنشينان دو سوي مرز، خشونت ـ آنهم از نوع استفاده از سلاح گرم ـ نشان داده نمي‌شود. طي دو ماه گذشته خشونتهاي گستردة‌ مأموران مرزي رژيم باكو، عده‌اي از اهالي مرزي استان اردبيل را به كام مرگ كشانده و عده‌اي را معلول و زخمي كرده است.

توجه به برخي ديگر از اقدامات رژيم باكو، از جمله توقيف محمولة تجهيزات اتمي نيروگاه بوشهر ( ارسالي از روسيه) در گمرك خروجي به ايران، محدوديت در همكاريهاي بانكي و حتي ممنوع كردن صرافي‌هاي باكو از خريد پول ايراني، حاكي از آن است كه تغييراتي در سياستهاي رژيم باكو نسبت به ايران ايجاد شده است و كشتار مرزنشينان اردبيلي را نيز مي‌توان در زمينة تغيير سياستهاي رژيم باكو نسبت به ايران بررسي كرد. هنگامي كه محموله اتمي ايران توسط رژيم باكو بيش از يك ماه در توقيف ماند، تحليل‌گران سياسي و مطبوعات باكو آشكارا نوشتند كه اين اقدام به توصيه و فشار آمريكا انجام شده است. مي‌توان پي‌برد كه آمريكا مجموعه‌اي از اقدامات را در قالب طرحي براي اعمال فشار به ايران به رژيم باكو توصيه كرده و اجراي اين اقدامات را خواستار شده است. همانگونه كه ديگر حكومتهاي وابسته به آمريكا نيز جهت اعمال فشار بر ايران اقداماتي را با دستور آمريكا انجام مي‌دهند.

هدف از اقدامي مانند كشتار مرزنشينان اردبيلي نيز چيزي جز ارسال پيام همكاري به آمريكا توسط دولت الهام‌علي‌اف (بخصوص در آستانة انتخابات نمايشي رياست جمهوري در ايران شمالي) و ناامن كردن مرز و اعمال فشار بر مرزنشينان اردبيلي جهت كاهش مبادلات و تجارت چمداني نيست. علاوه بر اينها از نظر ايدئولوژيك نيز رژيم باكو نسبت به اردبيل كينة خاصي دارد. چرا كه اين شهر خاستگاه شاه اسماعيل صفوي ( بنيانگذار دولت وحدت ملي شيعه در ايران) است. شاه اسماعيل صفوي يكي از الگوهاي تاريخي و فرهنگي مردم ايران شمالي بخصوص در امر حكومتداري است. دستگاههاي فرهنگي رژيم باكو تلاش دارد شاه اسماعيل صفوي را صرفاً به عنوان يك شاعر و يا « پادشاه آذربايجان؟!» به مردم معرفي كند، اين در حالي است كه وي به عنوان پادشاه شيعة ايران و بنيانگذار حكومت شيعي براي مردم ايران شمالي مطرح است و اين موضوع، در انگيزه بخشي براي مردم ايران شمالي جهت مخالفت با حكومت لاييك و ضداسلامي باكو مؤثر است.