دولت باکو و تلاش برای تخریب و تحریف
شخصیت سردار ملی
ستارخان كه به سبب مقاومتها و دلاوريهاي خود در پاسداري از نهضت مشروطيت ملت ايران به « سردار ملي» ملقب شد و ملت ايران او را با لقب سردار ملي ميشناسد، شخصيتي ملي در تاريخ ايران است.
درآمدن به كسوت « شخصيت ملي» چيزي نيست كه كسي بتواند با شگردها و بازيگريها خود را بدين جايگاه برساند. اگر كسي هم در برههاي با تبليغات و زد و بند با مقامات و رسانهها و غيره، شهرتي براي خود دست و پا كند، تاريخ و روزگار با انصافتر از آن است كه بدين فريبها و زد و بندها تن درهد.
ديدهايم افرادي را كه به مردمي بودن و دفاع از حقيقت و راستي و درستي تظاهر ميكردند، اما پس از مدتي كوتاه پرده از چهرة واقعيشان فرو افتاده و از چشم زمين و زمان افتادهاند...
اگر ستارخان ـ كه فردي عادي و دشتبان بود ـ « سردار ملي» شد، اين شايستگي را داشت. او هرگز به دنبال « سردار ملي شدن» نبود. مردي بود ساده، با خلوص نيت، مذهبي، صادق و بيزار از رياورزي و سياستبازي. مهم اينكه كسي او را به رهبري مجاهدين مشروطيتخواه تبريز منصوب نكرد. او از دل وقايع و اتفاقات سربرآورد. تفنگ به دست گرفت و مردانه از مردم دفاع كرد. او هرگز به دنبال مقام و منصبي نبود. چرا كه اصولاً اهل نظام اداري نبود و فاقد خصوصيات رياستگري بود. حتي سواد كافي نداشت. اما بينش و بصيرت داشت و در مسير مجاهدت اهل سازش و معاملهگري نبود. هنگامي كه مخالفان مشروطه در تبريز « باقرخان » را راضي كردند و باقرخان به برافراشتن پرچمهاي سفيد رضايت داد، ستارخان بدين كار تن درنداد. سركنسول روسيه تبريز به خانهاش رفت و پرچم روسيه را به او داد كه بر بام خانهاش برافرازد و در امان باشد. اما ستارخان با همان صداقت و صفا گفت: « جناب كنسول! من ميخواهم هفت كشور زير پرچم اباالفضل العباس (ع) و بيرق ايران باشد.» و ننگ رفتن به زير پرچم روس منحوس را نپذيرفت...
با همان صداقت يك مرد مذهبي واقعي گفت: « من به فتواي آقايان علماي نجف تفنگ در دست گرفتهام و هروقت آنها بگويند، تفنگ را بر زمين خواهم گذاشت»
رفتار و گفتار ستارخان همه حاكي از آن است كه او براي حركت خود پشتوانة اعتقادي و ايماني داشت...
همة آنچه كه گفته شد. هرگز به معناي اين نيست كه بگويم ستارخان و مجاهدين مشروطهخواه، را عيبي و نقصي در كار نبود... ستارخان با همة فضايل و كاستيها، « سردارملي» ايرانيان است.
شخصيتهاي ملي از جمله « سردارملي، از سرمايههاي ارزشمند و معنوي و سياسي ملت ايران است. اگر به صورت عميق نگاه كنيم، درمييابيم كه طي دهها سال گذشته، دشمنان و استعمارگران تنها به غارت منابع اقتصادي ايرانيها قناعت نكردهاند، آنها براي يغماي شخصيتهاي ملي و ثروتهاي معنوي ما نيز كوششها كردهاند. آنها كه نميتوانند شخصيتهاي ملي و از جمله ستارخان را از تاريخ و ذهن و ضمير ملت ايران بزدايند، دست به تحريف اين شخصيتها زدهاند تا از شخصيتهاي ملي ايرانيان عليه ايران و ايرانيان سوء استفاده كنند.
جالب است بدانيد كه از دورة استالين كه تاريخي جديد و هماهنگ با اهداف نظام كمونيستي براي جمهوريشوروي سابق و از جمله ايالتهاي قفقازي ايران نوشتند، ستارخان را به عنوان « يك تجزيهطلب » براي آذريهاي قفقاز معرفي كردند! امروز هم در كتابهاي درسي رژيم باكو، بزرگاني مانند ستارخان و شيخ محمدخياباني به عنوان افرادي تجزيهطلب معرفي ميشوند كه قصد داشتند آذربايجان را از ايران جدا كنند!!؟
آنها حتي استاد شهريار را نيز به عنوان يك پانآذريست و تجزيهطلب معرفي ميكنند...
اقدامات رژيم باكو براي تحريف شخصيتهاي ملي ايران، نشان ميدهد كه چگونه برخي رژيمهاي سياسي تاريخ را به آساني جعل و تحريف ميكنند و شخصيتهاي ملي را براي نيل به مطامع ننگين خود قرباني ميكنند. اما آيا ابرهاي سياه ميتواند چهرة خورشيد را براي هميشه از چشم مردم پنهان كند؟
دولت باكو، سردار ملي و شيخمحمدخياباني و استاد شهريار را به عنوان تجزيهطلب و نژادگرا و پانآذريست معرفي ميكند و درعوض فردي مانند حيدرعلياف را كه بيش از نيم قرن در سازمان خونآشام ك . گ . ب و حزب كمونيست شوروي در راستاي منافع مسكو خدمت ميكرد، به عنوان چهرة مردمي و حتي ديندار ميشناساند! ... به راستي خندهدار نيست؟!
عهدنامه تركمانچاي و فاجعة ملي درتاريخ ايران
امروز 180 سال از تحميل عهدنامة شوم و ننگنين « تركمانچاي» توسط روسيه بر دولت وقت ايران ميگذرد... دهها سال قبل از انعقاد عهدنامههاي فاجعهباري مانند « گلستان» ( 1192 شمسي/1813 ميلادي) و « تركمانچاي» دولت توسعهطلب روسيه براي اشغال سرزمينهاي قفقازي ايران تلاش ميكرد. هربار كه اقتدار دولت مركزي در ايران تضعيف ميشد، تحركات دولتهاي توسعهطلب روسيه و تركهاي عثماني براي اشغال سرزمينهاي قفقازي ايران بيشتر ميشد. چنانكه روسها و تركها بارها با سوءاستفاده از آشفتگيها دروني و ضعف دولت مركزي در ايران به قفقاز يورش بردند و ايران شمالي را اشغال كردند. اما پادشاهان مقتدري مانند شاه عباس كبير، نادرشاه افشار و آقامحمدخان قاجار شخصاً فرماندهي سپاه ايران را برعهده گرفته و قفقاز را از وجود روسها و تركهاي اشغالگر پاك ساخته و شكست سنگيني بر آنها وارد كردند. آقامحمدخان قاجار (مؤسس سلسلة قاجاريه) برخلاف ديگر شاهان قاجار، اهل جنگ و ستيز بود و مانند يك سرباز ساده زندگي ميكرد. وي در رأس سپاه ايران براي پاكسازي قفقاز و ايران شمالي از ارتش متجاوز روسيه و سركوب وابستگان روسيه (حاكم شهر شيشه) به آن مناطق رفت و به طرزي مشكوك ترور شد. پس از ترور وي بود كه بار ديگر تحركات روسيه براي تحقق اهداف توسعهطلبانه آغاز شد. بعد از دو دوره جنگ روسيه با ايران كه از 1803 تا 1828 ميلادي (1182 تا 1207 شمسي) يعني 25 سال به طول انجاميد، روسيه توانست با همدستي انگلستان و فرانسه و كمكهاي مقامات وابسته در دربار ايران و در ساية ضعف دولت فتحعليشاه، دو عهدنامة ننگين گلستان و تركمانچاي را بر ايران تحميل كرده و 17 شهر قفقازي ايران را تحت اشغال و اسارت خود گيرد.
با انعقاد عهدنامههاي گلستان و تركمانچاي فاجعة ملي در تاريخ ايران رقم خورد، فاجعهاي كه طي دو قرن گذشته، پيامدهاي خسارتباري براي ملت ايران و ساكنان 17 ولايت قفقازي ايران داشته است. ابعاد پيامدهاي عهدنامههاي ياد شده، سرنوشت مردم قفقاز جنوبي را تغيير داد و موقعيت استراتژيك ايران را تضعيف كرد.
برخي نتايج عهدنامههاي گلستان و تركمانچاي:
1ـ مرزهاي شمالي ايران از درياي سياه و گرجستان به رودخانة ارس تغيير يافت.
2ـ اشغال 17 ولايت قفقازي ايران توسط روسيه، در كاهش اقتدار جهان اسلام مؤثر افتاد و ميليونها مسلمان ساكن در آن مناطق، تحت حاكميت روسيه مسيحي قرار گرفتند.
3ـ فرهنگ اسلامي و ايراني در قفقاز دچار ضايعات و خسارتهاي تاريخي شد، الفباي اسلامي ( عربي و فارسي) ممنوع، حوزهها و مدارس علمي و ديني تعطيل شد و هزاران روشنفكر ديني، شاعر، نويسنده و بخصوص علماي قفقاز در معرض قتل و تبعيد و زندان قرار گرفتند. مساجد تخريب و تعطيل گرديد.
4ـ ميليونها قفقازي و بخصوص مسلمانان در دورة حاكميت كمونيستي به مدت هفتاد سال پشت پردة آهنين قرار گرفتند و روابط فرهنگي، سياسي و اقتصادي آنها با ايران ( وطن اصليشان) و جهان اسلام قطع شد.
5ـ قفقاز جنوبي كه قبل از اشغال آن توسط روسيه و در دورة حاكميت ايران بر آن منطقهاي يكپارچه با اقوام و اديان و مذاهب مختلف بود، و شهرهايي مانند گنجه، تفليس، ايروان، نخجوان از مراكز مهم مدنيت اسلامي ـ ايراني و پايگاه معارف شيعي و شعر و ادب فارسي بودند. بعد از تحميل عهدنامههاي گلستان و تركمانچاي، يكپارچگي قفقاز جنوبي از بين رفت، جابجايي جمعيتي در آن صورت گرفت و علاوه بر پيدايش سه كشور كوچك و وابسته در آن، مناطقي مانند قرهباغ، آبخازيا و آجاريا نيز ادعاي استقلال دارند. از بين رفتن يكپارچگي قفقاز به بهاي جان و آوارگي ميليونها تن از اهالي تمام شده است.
6ـ اشغال 17 ولايت قفقازي ايران توسط روسيه، پديد آمدن دولتهاي كوچك و نوپا در منطقه بعد از فروپاشي شوروي نيز به ضرر جهان اسلام و به سود قدرتهاي استعماري و صهيونيسم جهاني است.
علاوه بر دولتهاي تفليس و ايروان كه مسيحي و ارمني هستند، حتي دولت باكو نيز كه بر منطقهاي مسلماننشين با اكثريت مطلق شيعه حاكم است، در مسير ترسيم شده از سوي غرب حركت ميكند و با رژيم صهيونيستي ارتباطي تنگاتنگ و فراگير دارد، به نحوي كه امروز باكو به يكي از مهمترين پايگاههاي صهيونيسم جهاني تبديل شده است.
موارد فوق، تنها گوشهاي از تبعات مصيبتبار عهدنامههاي گلستان و تركمانچاي است. دولتهاي كوچك و نوپايي كه بعد از فروپاشي شوروي در قفقاز جنوبي تشكيل شدهاند، براي استحاله شدن در غرب و نابودي فرهنگ اسلامي، تلاش ميكنند تاريخ واقعي منطقه را تحريف كرده و تاريخي تحريف شده براي آن جعل كنند. اين ميراثي است كه از روسها بر جاي مانده است. كمونيستها كه در تحريف تاريخ حد و مرزي نميشناختند، در نوشتهها و كتابهاي به اصطلاح تاريخي خود مدعي ميشدند كه مردم ايالتهاي قفقازي ايران داوطلبانه به روسيه ملحق شدهاند!!؟
كمونيستهاي روس و رفقاي آنها در حزب كمونيست باكو كه به شدّت از تمايلات و احساسات ايرانگرايي و شيعي مردم مسلمان قفقاز نگران بودند، مبارزه فرهنگي گستردهاي را عليه اسلام و فرهنگ ايراني آغاز كردند و براي فريب نسلهاي جديد در ايران شمالي و قطع ارتباط مردم با گذشته و ميراث فرهنگي و تاريخي ايراني و اسلامي، مدعي شدند كه گويا با انعقاد عهدنامههاي گلستان و تركمانچاي، سرزمين اران ( ايران شمالي با جمهوري آذربايجان بعدي!) به دو قسمت تقسيم شده و قسمتي از آن هنوز در ايران مانده است و بايستي آن ( آذربايجان ايران) را به شوروي ملحق كرد تا يك « جمهوري سوسياليستي آذربايجان شوروي» تشكيل شود. در راستاي اين هدف نيز در دورة جنگ دوم جهاني و اشغال آذربايجان ايران توسط ارتش شوروي، فرقهاي به نام « فرقه دمكرات آذربايجان» تشكيل شد كه البته اين طرح با شكست مواجه گرديد، اما حاكمان مسكو و خدمتگزاران آنها در باكو تلاش خود را براي فريب افكار عمومي مسلمان قفقاز ( ايران شمالي) ادامه دادند و جعليات و تخيلات ذهني خود را به نام تاريخ وارد كتابهاي درسي و دانشگاهي و ... كردند .
تحريفات و جعليات تاريخي در ايران كتابها به حدّي است كه تاريخ پژوهان مستقل را به حيرت وا ميدارد.
با فروپاشي شوروي و پيدا شدن دولت باكو كه حدود 17 سال از شناخته شدن آن در سازمان ملل ميگذرد، اين دولت در رديف دولتهاي متحد آمريكا و اسراييل قرار گرفت و مبارزه با اسلام و فرهنگ اسلامي ـ ايراني، گستردهتر از دورة شوروي تداوم يافت. به بيان روشن، همچنانكه باكو در دورة شوروي به عنوان يك پايگاه ضدايراني مورد استفادة حاكمان مسكو بود، بعد از فروپاشي شوروي، اين پايگاه به تصرف حاكمان واشنگتن و صهيونيسم جهاني درآمد. امروز در كتابهاي درسي دولت باكو، تحريفات و جعليات و تخيلات تاريخي با جهتگيري ضداسلامي و ضدايراني به نام « تاريخ آذربايجان!» به دانشآموزان و دانشجويان آموخته ميشود. دامنة اين تحريفات به حدي گسترده است كه بسياري از دانشجويان و دانشآموزان نميدانند كه نظامي گنجوي و خاقاني شرواني اشعار خود را به زبان فارسي سرودهاند. زيرا ترجمههايي خام از اشعار اين بزرگان به زبان آذري، به عنوان شعرهاي نظامي و خاقاني وارد كتابهاي درسي شده است! حتي بسياري نميدانند كه تا قبل از انعقاد عهدنامههاي ننگين گلستان و تركمانچاي، ايالتهاي گنجه و باكو و نخجوان و ... بخشي از خاك ايران بوده است، زيرا تحريفات و جعليات تاريخي جديد ميگويد كه دولت باكو و يا « دولت آذربايجان!» چند هزار سال سابقه دارد! در اين تحريفات و جعليات شگفتانگيز، دولت صفوي و پادشاهاني چون شاه اسماعيل صفوي و شاه عباس كبير هم « دولت آذربايجان و پادشاهان آذربايجان!» داشته ميشوند و حتي اخيراً انستيتوي تاريخ آكادمي علوم باكو نقشة جغرافيايي منتشر كرده و سرزمين ايران در عهد صفوي و شهرهايي چون اصفهان و شيراز و ... را هم بخشي از «آذربايجان تاريخي!» معرفي كرده است!؟... اينها همه حاكي از آن است كه نه تنها دولت 17 سالة باكو، بلكه برخي دولتهاي ديگر مانند آمريكا و اسراييل نيز به شدت از « آگاهي مردم ايران شمالي از گذشته تاريخيشان» نگران هستند و با پنهان كردن واقعيتهاي صدها ساله تاريخي در زير انبوهي از دروغهاي تبليغاتي و نظريهپردازيهاي شيطاني، ميكوشند « هويتي جعلي، غيرايراني و حتي غيراسلامي» براي مسلمانان قفقاز جنوبي بخصوص مردم ايران شمالي تعريف كنند...
در چنين وضعيتي، دستگاههاي فرهنگي و رسانهاي ايران، بخصوص رسانههاي دولتي سكوت كردهاند، درسالگرد انعقاد عهدنامة شوم تركمانچاي كه جدايي بخشهاي مهمي از كشورمان با آن رقم خورد، در حالي كه دستگاههاي دولتي باكو فعاليت خود را در تكرار تحريفات تاريخي و تبليغات عليه تماميت ارضي ايران افزونتر كردهاند، دستگاههاي فرهنگي و رسانهاي دولتي ما و بخصوص صدا و سيما، حتي دراستانهايي مانند اردبيل و آذربايجان شرقي و آذربايجان غربي از كنار اين فاجعة تاريخي ( عهدنامة تركمانچاي) با سكوت و بيتفاوتي ميگذرند... در كنار سكوت و بيتفاوتي دستگاههاي فرهنگي و رسانهاي دولتي و صدا و سيما، بيان اين واقعيت ضروري است كه ملت ايران و بخصوص آذربايجانيها هرگز اين فاجعة تاريخي را فراموش نكردهاند و نويسندگان، تاريخ پژوهان، روزنامهنگاران و شاعران مستقل همواره به ياد سرزمين قفقازي ايران بوده و در اين راستا كتابها و مقالات و شعرهاي فراواني منتشر كردهاند. گويي « حركت آزاديبخش ايران شمالي» از درون همين فعاليتهاي مردمي سربرآورده است كه روشنفكران آذري در ايران و قفقاز رهبري اين حركت فرهنگي را برعهده دارند... شايد تا مدتي قبل از فروپاشي شوروي، كمتر كسي تصور ميكرد كه روزي اين دولت قدرتمند و اشغالگر فرو خواهد ريخت و سرزمينهاي قفقازي ايران از حاكميت آن رها خواهد شد. اما اين اتفاق مبارك رخ داد. روزي نيز خواهد رسيد كه آمريكا و اسراييل نيز مانند شوروي از هم خواهد پاشيد و آن روز، فصل تازهاي در حيات قفقاز و ايران آغاز خواهد شد وسرزمينهاي اشغالي ايران در قفقاز، آزادي را بازخواهد يافت...