داستان وطن فروشان...

 

 

 

·        م . ناصری – باکو

·         

نگاهي به تاريخ كشورهاي مختلف جهان و بخصوص تاريخ ايران اين نكته را به صورت قطعي ثابت مي‌كند كه عاقبت وطن‌فروشي و بيگانه‌پرستي، چيزي جز فرورفتن درمرداب و تن سپردن به ذلّت و خواري نيست. گويي اين قانون طبيعت و نظام هستي است كه خائنان به وطن، هرگز نمي‌توانند از كيفر و مجازات رهايي يابند.

در تاريخ معاصر ايران نيز مي‌توان به نمونه‌هاي متعددي در اين باره اشاره كرد. پايان آن گروههاي سياسي كه با شعارهاي فريبنده، عده‌اي از جوانان كشور را به تباهي كشيدند، چه شد؟ سران اين گروههاي سياسي چه سرنوشت و فرجامي داشتند؟ … رجوي‌ها، فرخ‌نگهدارها، پيشه‌وريها و بي‌رياها، كيانوري‌ها و ریگی ها و ديگران چه شدند و كارشان به كجا كشيد؟ چه انها که مرده اند و چه آنان که هنوز نفس می کشند و در خدمت و مزدوری بیگانگان و دشمنان ملت ایران هستند ... باری اشتباه نشود ، هرگز منظور من این نیست که کسی با حکومت مخالفت نکند . مخالفت یا موافقت با حکومت حق طبیعی هر ایرانی است ، اما وطن فروشی به هر بهانه و با هر دیدگاه و با هر ایدئولوژی در منطق هیچ ملتی قابل قبول نیست .

متأسفانه، اغلب تجربه‌هاي سياسي نسلهاي گذشته به نسلهاي آينده منتقل نمي‌شود و يا شايد، نسل امروز خود را چندان به درك و دريافت تجربه‌هاي نسلهاي گذشته و عبرت‌آموزي از آنها نيازمند نمي‌داند واز تاريخ عبرت نمي‌گيرد… تاريخ، آموزگار است. آري، اما مهم اين است كه بخواهيم از اين آموزگار، دانش بياموزيم و در حضور تاريخ، دانش‌آموز باشيم…

آن روز كه حزب توده (حزب كمونيست ايران) به عنوان حزبي فراگير در ايران فعاليت مي‌كرد و شعار فريبندة «رنجبران عالم متحد شويد» و « كارگران بپاخيزيد» « نابود باد امپرياليسم» و … سر مي‌داد، بي‌گمان اكثريت جوانان علاقمند به اين حزب، نمي‌دانستند كه حزب توده، فقط و فقط عاملي براي تأمين منافع شوروي است. « چريكهاي فدايي خلق» نيز چنين بود. « مجاهدين خلق» كه تندترين شعارهاي به ظاهر اسلامي سر مي‌داد و مبارزه با آمريكا را به عنوان استراتژي تغييرناپذير خود اعلام مي‌كرد، اينك به مزدور آمريكا مبدّل شده است... تشكلهايي مانند « خلق عرب» و « كومله» و « حزب دمكرات» و «فرقه دمكرات» در خوزستان و كردستان و آذربايجان چه نقشي را ايفا كردند؟

 

پايان وطن‌فروشان كجاست؟… هزاران ايراني كه فريب شعارهاي توده‌ايها، فدايي‌ها و ديگر گروههاي شوروي‌پرست را خوردند، و با كمال صداقت و سادگي در راه آرمان و سراب سوسياليسم كوشيدند، عاقبت در اردوگاههاي سيبري پوسيدند. در آذربايجان نيز فرقة دمكرات را ساختند و پيشه‌وري كه كمونيستي باسابقه بود، رهبري آن را پذيرفت. اما هنگامي كه تاريخ مصرفش تمام شد، در تصادفي ساختگي او را كشتند. « محمد‌بي‌ريا» تا هنگامي كه در ايران بود، عليه وطنش، با روسها و كمونيست‌هاي باكو همنوا بود، اما هنگامي كه به شوروي رفت و در چنگال حكومت سرزمين مادري سوسياليسم افتاد، تازه دانست كه در بدمخمصه‌اي گير افتاده … اعتراض كرد و راهي سيبري‌اش كردند، دهها سال…

« ما و بيگانگان» نوشته دكتر جهانشاهلو، « دايي يوسف» نوشته اتابك فتح‌‌الله‌زاده « برگ سبز»، نوشتة غني‌بلوريان و كتابهاي ديگري كه بازماندگانِ باوجدان گروههاي وابسته به بيگانگان نوشته‌اند، همه و همه حاكي از آن است كه عاقبت خيانت به وطن جز ذلت و تباهي و خواري نيست. اين قانون نظام هستي است. غني بلوريان مي‌نويسد كه وطن‌فروشان كرد با حزب بعث و صدام همكاري كردند، در حالي كه همكاري با دولت ايران را ماية ننگ مي‌دانستند!

جهانشاهلو كه معاون پيشه‌وري در فرقه دمكرات بود، مي‌نويسد كه: « در فرقه دمكرات، پيشه‌وري هم كاره‌اي نبود. هر كاري انجام مي‌داديم به دستور روسها و ميرجعفرباقراف بود و باقراف هم از استالين دستور مي‌گرفت. در حالي كه مردم عادي تصور مي‌كردند كه فرقه دمكرات يك جنبش و نهضت است، ما مي‌دانستيم كه همة‌ اين‌ها يك بازي است و ما آلت دست شوروي بوديم.»

 

اسفند 1384 در باكو بودم كه يكي از دوستان باكويي‌ام كه شغلي دولتي دارد، مرا به « دوّمين كنگرة آذربايجاني‌ها» كه به دستور الهام‌علي‌اف برپا شده بود، دعوت كرد. به او گفتم كه در اين گونه نشست‌ها عليه وطن من ايران سخن‌ها مي‌گويند و من ناراحت مي‌شوم و به همين جهت از قبول دعوتت معذورم. او بسيار اصرار كرد و من محض ديدن و شنيدن به اين جلسه رفتم. حضور در اين نشست تجربة آموزنده‌اي براي من بود. خصوصاً تلاشي كه عده‌اي از يهوديهاي آذري براي دميدن در سرناي ناسيوناليسم تركي مي‌كردند، توجه مرا به خود جلب كرد. در اين جلسه آنچه مرا بيش از همه ناراحت كرد، سخنان آقاي جواد درختي بود. او عليه زادگاه خود ايران سخن مي‌گفت و از الهام‌علي‌اف درخواست مي‌كرد كه به آذربايجاني‌هاي ايران كمك كند!! دوست باكويي‌ام پس از شنيدن سخنان درختي خنديد و آهسته به من گفت: اگر كاري از دست الهام‌علي‌اف برآيد، اول بايد به مردم خودش كاري بكند كه در بدبختي دست و پا مي‌زنند…

در آن جلسه، جواددرختي به عنوان رييس كنگرة آذربايجاني‌هاي جهان معرفي شد كه اين كنگره در آمريكا تشكيل شده است…

يكي دو ماه است كه برخي مطبوعات باكو دربارة جواد درختي مي‌نويسند. نوشته‌اند كه وي از آمريكا به نام كنگره آذري‌ها و فعاليت‌هاي تجزيه‌طلبانه پول گرفته و به جيب زده است، نوشته‌اند كه وي تحت‌ حمايت مالي دولت سوئد قرار داشته است و اخيراً از قول دوست شاعرم آقاي صابر رستم‌خانلي نوشته شده كه جواد درختي، عامل سازمان اطلاعات ايران است.

اين فقط گوشه‌اي از اتهامهاي منتشر شده است. اتهامهاي منتشر شده‌اي كه توسط كساني مانند صابر رستم‌خانلي و ناظم‌ابراهيم‌اف گفته مي‌شود، چيزهايي است كه به قول معروف قلم از نوشتن آنها شرم دارد.

جواد درختي از رياست گروه كنگره آذربايجاني‌هاي جهان (آمريكا) كنار گذاشته شده و مدتي است كه ديگر خاموش است. به جاي جواد درختي ، حالا فردي به نام غلامرضا صبري تبريزي گمارده شده و يادم مي‌آيد كه صبري تبريزي در كنگره آذريهاي جهان كه در سال 1380 در باكو برپا شد، حضور داشت و خيلي براي حيدرعلي‌اف چاپلوسي كرد. حالا تاريخ مصرف درختي تمام شده است. او مي‌گويد كه صبري را سازمان اطلاعات ايران به رياست كنگره آذربايجاني‌هاي ساخته شده در آمريكا گماشته است. من كاري با درستي يا نادرستي اتهامها ندارم. مهم اين است كه از اين اتفاق‌ها بايد درس گرفت... گفته مي‌شود درختي در سوئد به اتهام كلاهبرداري، تحصيل اموال غيرقانوني، اقدام براي فريب دولت سوئد و فرار از پرداخت ماليات محاكمه خواهد شد و احتمالاً زندان در انتظار اوست. فرجام درختي و درختي‌هاي ديگر چنين است كه ديگر كسي صداي آنها را نخواهد شنيد و احتمالاً توسط همان سازمانهاي جاسوسي بيگانه به طرز مرموزي مانند تصادف يا غذاي سم آلود خواهند مرد تا مبادا روزي مانند جهانشاهلو و غني بلوريان و ديگران، اسرار بيگانگان را فاش سازند. روزي، يكي از افرادي كه از اردبيل مرا مي‌شناخت و اكنون پادوي سفارت اسراييل در باكو مي‌باشد، در باكو به دفتر شركت ما آمد و اراجيفي دربارة آذربايجان ايران و غيره به من گفت، من او را نصيحت كردم و گفتم كه ما ايراني هستيم و به حكم ايراني بودن، بايستي از وطن خودمان دفاع كنيم و من دوست دارم كه سرزمينهاي جدا شده از ايران دوباره به ايران بازگردد…

وي به من گفت: اينگونه كه تو از ايران دفاع مي‌كني، گويا از دولت ايران چيزي به تو مي‌‌دهند!

به وي گفتم: من از دولت ايران چيزي نمي‌گيرم، ولي اگر دولت ايران چيزي به من بدهد، از گرفتن آن خودداري نمي‌كنم. و ماية افتخار من است كه بتوانم براي وطنم خدمتي انجام دهم، اما تو بگو كه از چه كساني، از كدام دولت پول مي‌گيري تا مزدور آنها باشي و عليه وطن خودت فعاليت كني؟!

وي سر به زير افكند و سكوت كرد.